Sunday, March 30, 2008

من !
معتادم... اما...





من !
معتادم!

به هوا و به نفس کشیدن.
که ببویم چهار فصل را
بادو بارانش را
برف و سرمایش را
خورشید سوزان
و بوی پهن و پشکل چهارپایان
و عرق تن انسان را.

اما حبس خواهم کرد نفسم را اگر
مجبور باشم
ببویم آن عطری را که بوی خون میدهد!


من !
معتادم!

معتادم به زنده بودن.
و عاشقانه ‍
دوست دارم "زندگی" را
اما نه به قیمت تعظیم کردن !

من معتادم به لمس کردن
تا بدست آورم آنچه را که از آن من گرفته بودند
سرنوشتها شنیدم
اما زبان نگشودم.
رازها دیدم
اما به سکوت تن دادم.

من !
معتادم!

معتادم به عشق
و عاشقانه دوست دارم عشق ورزیدن را.
اما "گدایی" نمیکنم
قلبی را
نگاهی را
و حتی
نوازشی را !

من !
معتادم!
و آنها بستریم کردند
بارها و
بارها و
بارها.......


چه تلاش بیهوده ای !

من
معتاد خواهم ماند من

QUOTES

I KNOW TWO KIND OF DEMOCRACIES:

1- BEHIND THE CLOSED DOORS.
2- IN FRONT OF CLOSED DOORS.

I CHOOSE THE THIRD KIND.

The Night

The Night
Night is long, soft, like water.
Night is honest, like a kid.
Night is sad, like mother.

Stars are bothering the night.
Moon is interrupting the fairness.

Night is smile, like father.
Night is delicious, like bread.
Night is tasteful, like red wine.

Stars are grabbed by day.
Moon is dissolved into fear.

Night is not alone, like my pen.
Night is God.
Night is purple.


Copyright ©2004 ManouchehrAbrontan

POEMS

http://abrontan.net/index.php?id=4