من !
معتادم... اما...
من !
معتادم!
به هوا و به نفس کشیدن.
که ببویم چهار فصل را
بادو بارانش را
برف و سرمایش را
خورشید سوزان
و بوی پهن و پشکل چهارپایان
و عرق تن انسان را.
اما حبس خواهم کرد نفسم را اگر
مجبور باشم
ببویم آن عطری را که بوی خون میدهد!
من !
معتادم!
معتادم به زنده بودن.
و عاشقانه
دوست دارم "زندگی" را
اما نه به قیمت تعظیم کردن !
من معتادم به لمس کردن
تا بدست آورم آنچه را که از آن من گرفته بودند
سرنوشتها شنیدم
اما زبان نگشودم.
رازها دیدم
اما به سکوت تن دادم.
من !
معتادم!
معتادم به عشق
و عاشقانه دوست دارم عشق ورزیدن را.
اما "گدایی" نمیکنم
قلبی را
نگاهی را
و حتی
نوازشی را !
من !
معتادم!
و آنها بستریم کردند
بارها و
بارها و
بارها.......
چه تلاش بیهوده ای !
من
معتاد خواهم ماند من
معتادم... اما...
من !
معتادم!
به هوا و به نفس کشیدن.
که ببویم چهار فصل را
بادو بارانش را
برف و سرمایش را
خورشید سوزان
و بوی پهن و پشکل چهارپایان
و عرق تن انسان را.
اما حبس خواهم کرد نفسم را اگر
مجبور باشم
ببویم آن عطری را که بوی خون میدهد!
من !
معتادم!
معتادم به زنده بودن.
و عاشقانه
دوست دارم "زندگی" را
اما نه به قیمت تعظیم کردن !
من معتادم به لمس کردن
تا بدست آورم آنچه را که از آن من گرفته بودند
سرنوشتها شنیدم
اما زبان نگشودم.
رازها دیدم
اما به سکوت تن دادم.
من !
معتادم!
معتادم به عشق
و عاشقانه دوست دارم عشق ورزیدن را.
اما "گدایی" نمیکنم
قلبی را
نگاهی را
و حتی
نوازشی را !
من !
معتادم!
و آنها بستریم کردند
بارها و
بارها و
بارها.......
چه تلاش بیهوده ای !
من
معتاد خواهم ماند من